
مطالب،مقالات،علمی تاریخی فرهنگیمن سکوتم سکوتِ بی رؤیا خسته از آسمانِ تودرتو خسته از، تیر و ترکش و پهباد خسته از نالهها و از فریاد… شاهدم؛ شاهدِ وداعِ چراغ شاهدِ دست هایِ خون آلود کودکانِ ، نشسته در آوار مادرانِ، غریبِ سَردرگم… حافظم ؛ حافظِ نشانِ وطن واژه هایی خمیده در، سر و تن شعرهایِ بلندِ این خاکم “نرود میخ آهنی در سنگ” … دخترم ؛ دختری که صد آواز نَبرد روحِ خسته را از یاد … مادرم ؛ مادرِ همان دختر که شبی بسته کوله یِ دختر زده شانه به گیسهایِ دلبندش وقتِ رفتن شکست روحِ رُخش … آه؛ ای خدایِ ا...
ادامه مطلب